تحول بزرگ
این پستو میذارم فقط برای نوشتن.گفتم که منتظر عکس نباشی!
بالاخره رویای ٣سالمون به واقعیت تبدیل شد.آرزویی که از ته دل از خدا میخواستیم و خدا ناامیدمون نکرد...از چندوقت قبل وسایلمون روجمع کرده بودیم برای همین تاخبرش رو دادن معطل نکردیم.یه روزه هرچی داشتیمو بار زدیم وراه افتادیم.آدمی بامعرفتی هم دوروبرمون بودن...یه سری تا سه راه خروجی شهرهمرامون اومدن یه سری تو بافت شرمندمون کردن یه سری هم که فهمیدن شب کرمانیم یه لحظه هم تنهامون نذاشتن..
بعضی هاهم که هنوزم در ارتباطن و بعضیهاشون هم بدشون نمیاد خبرا و حرف وحدیثای اونجارو بگن!
خب ...بگذریم از از اونجا که فکر کردن بهش هم برام سخته.
یکمی از اینجا برات بگم.
اینجا خیلی سرمون شلوغه!!!بابایی که محل کارش پشت خونه ست و پیاده میره.من میمونم و تو وماشین!هر روز صبح ساعت ٨باهم میریم بیرونو ١٢.٥برمیگردیم. راستی بگم که مهد قرآن ثبت نامت کردم و خیلی هم باعلاقه میری.وکلی هم دوست پیدا کردی. از دوستای دوروبرهم بگم که اینجا برعکس اونجا باید بگن مگه بچه ی ...هم دختر میشه
همه ی دوستات پسرن!دورهم که جمع میشیم دخترشون فقط تویی...
وای نمیدونی هوا چقدر سرده اینجا .دمای١٢ درجه زیر صفر!فکر کن...شهرشم بد نیست.خوبیش اینه که خیلی نزدیکیم.هفته ای یه بار میریم فردوس!مثل این خوشحالا!خلاصه بگم شکر خدا فعلا اوضاع خوبه...ازته دل از خدا میخوام گره از کار همه باز کنه.انشالله.
برم یک کمی عکساتو جمع و جور کنم برا پست بعدی


تحول بزرگ
